غم ماندگار امروز من

تمومش کردم.

یه ریپلای. یه پیام از خودم. بلاک. و تمام.

رابطهای که فکر میکردم میتونه به سرانجام برسه...🖤🥀

ولی ترجیح میدم الان از درد بمیرم و فردا به زندگیم ادامه بدم، تا اینکه هرروز به زندگیم ادامه بدم و بمیرم.

بامهر,

ماریا فولادی

حرف‌های آقای ع: کجای مسیر دلت خسته شد؟

نمی‌دونم کجای مسیر، دلت از من خسته شد؛ اما من هنوز همون آدمم که با تمام وجودش تو رو انتخاب کرد. نمی‌خوام مجبورت کنم بمونی، چون عشق با اجبار معنا نداره؛ اما کاش قبل از رفتنت، یه بار به تمام لحظه‌هایی فکر کنی که با امید به «بودن» هم ساختیم.

من ادعای بی‌نقص بودن ندارم، اما احساسم به تو واقعی بود. بعضی آدم‌ها فقط وارد زندگی نمی‌شن؛ یه جایی از قلب آدم خونه می‌کنن، و تو برای من از همون آدم‌هایی.

اگه قراره بری، نمی‌تونم جلوتو بگیرم؛ فقط بدون من هنوز به موندنِ قشنگی که می‌تونست بینمون اتفاق بیفته باور داشتم.

بامهر؛

ماریا فولادی

🌱💛🙃

میشه به ماریا کمک کنید؟

چند روزیه که حال و اوضاع خوبی ندارم و یه نابسامونی عجیبی توی خودم حس می‌کنم. نمی‌دونم دلیلش فرسودگی روانیه یا تغییرات هورمونی، اما هر چی هست، این‌طوری که حس می‌کنم انگار دارم به انتهای دنیا می‌رسم. از محیط کارم دل‌زده‌ام؛ بسه دیگه! مگه یه آدم چقدر ظرفیت روانی داره؟

از طرف دیگه، توی زندگی شخصی‌ام حس می‌کنم از مسیر هدف‌هام دور شدم و گم شدم. نمی‌دونم مقصر خودمم یا آدمای دور و برم؛ اما اون‌ها هم که بدی منو نمی‌خوان...

خدایا، می‌شه کمکم کنی؟؟؟ یا نه، بذار از بنده‌هات بپرسم: می‌شه به ماریا کمک کنید؟؟؟

بامهر؛

ماریا فولادی🌱💛

روز شلوغ ماریا

خب امروز واییی بماند که همش فکر میکردم پنجشنبه اس اما نبود😐😑 از سرکار برگشتنی رفتم جهاد یه سر باورم نمیشد خانومه منو یادش بود بعد این چندسالی که دیگه نرفتم همین که اسم و فامیلمو گفتم یه نگاه بهم انداخت و گفت، چقدر عوض شدی>🙂🤣 گفتم منو یادتونه ؟؟؟ خواستم بگم این آسانسورا هنوز که هنوزه خرابه که ..خندید سری تکون داد >😂😂

بعد اونم همراه مامان خانوم و یکی از دوستای مامان خانوم رفتیم تا بازار روز و یه خورده چرخیدیم یه خورده خرید کردیم و اون وسط مسطا هم من بخاطر پیراشکی که حین برگشت از جهاد خریدم خوردم معده درد فضایی گرفته بودم درد امونمو بریده بود ... هعییی بگذریم زیادی وراجی کردم من برم بخوابم که فردا تازه پنجشنبه است و باید سرکار برم🥱😑

با مهر؛

ماریا فولادی🤍🌱

کارت دانشجویی

آقا یکی اینجا کارت دانشجویی شو گرفته اگه حدس زدین کیییییی خب معلومه من 😃😂

ببشید خیلی هیجان زده ام و حال خوبمو دلم خواست باهاتون درمیون بذارم 😇😌

بامهر،

ماریا فولادی🤍🌱

دوشنبه و دیدار ماریا و مینا

شاید بگید چرا دوشنبه چرا مینا؟..

من از دوشنبه ها متنفر بودم، امروز به صورت خیلی تصلدفی مینا رو تو تایم استراحت شرکت دیدم

مینا تنها همکاری بود که از بدر ورود من با اینکه با سابقه تر از من بود و سننا از من بزرگتر بود منو در آغوش کسید و برام از صدتای خواهر بهتر بود

مدتی بود بخاطر شرایط روحی من و سوتفاهمی که پیش ااومده بود باهم قطع ارتباط کرده بودیم

من بیخبر بودم... از اون از حالش از زندگیش

وقتی بهم گفت که خودش هم درگیر مشکلاتی بوده از خودم شرمگین شدم و خجل بار

ازش معذرت خواهی کردم و گفتم که اگه بهم میگفتی که مشکل داری من درک میکردم اما به قول خودش اون آدم حرف زدن نیست..

امروز اولین دوشنبه ای بود که بهم خوب گذشت.

دروغ چرا داره از دوشنبه ها خوشم میاد😉

با مهر,

ماریا فولادی🤍🌱

از دل سختی ها تا اوج قدرت از زبان من ماریا

چه زیباست سخن از آرزوهایی که دور از دسترس به نظر میرسند؛ چرا که همین آرزو های سخت و دشوار، مارا به قدرت حقیقی می رسانند.

ما ناگزیریم با تمام هستی مان در راهشان گام برداریم و در این میان، سختی ها و نا امیدی ها را به جان بخریم تا سرانجام؛ روزی به وصال شان برسیم.

با مهر؛

ماریا فولادی🌱🤍

آش رشته و چیپس و ماست😐

آقا نمد شاید فکر کنین رد دادم ولی امتحانش کنین حتما 😑😐

بزرگ شدن ما

اگه ازم بپرسن که بهترین حس دنیا چیه... میگم بزرگ شدن!

میدونی آدما وقتی بزرگ میشن دیگه نه به گذشته فکر میکنن نه به آینده، نه به آدمای اطراف شون اهمیت میدن و نه به حرفاشون.

تو این نقطه تنها چیزی که حائز اهمیته فقط خود خودته.

بزرگ شدن به سن و سال نیست بلکه به ذهنیتیه که خودت نسبت به خودت داری☺😊

با مهر؛

ماریا فولادی🤍🌱

ترس من ...

میخوام واسه اولین بار از ترسم بنویسم...

بزرگترین ترس و کابوس زندگی من ترس از نشدنه

ترس از شکست خوردن ترس از اینکه اگه نشه چی؛

چرا؟ چرا من باید افکار منفی درمورد اینکه اگه نشهداشته باشم درصورتی که هیچ کدوم از این ترسا واقعی نیستن .

تمام این افکار داخل ذهن من هستن و واقعیت خارجی ندارن. آره اعتراف میکنم که من ترس از نشدن دارم

مثلا از دیشب تاحالا نخوابیدم چون دوتا تماس پاسخ داده نشده از شرکتی داشتم که درخواست کار داده بودم...ولی امید هست

من باید درستش کنم ساعت 7:30 باهاشون تماس میگیرم..

الان که این وبلاگ و مینویسم حدودا 3 سالی از شاغل شدن من در اون شرکت میگذره و من مدام با خودم داشتم فکر میکردم چقدر من مضطرب بودم😄^_^ :):)چقدر کوچولو و بچه بودم چقدر از نشدن ها واهمه داشتم:):):):):):):):)